قافیه باف
سوختم در غم عشقی که نگاهت سببش شد
دل گرفتار دلت شد؛عشقت اسباب غمش شد
و از آن پس به کجاها که دلم با تو نیامد
اشتیاقم به لبانت نه فرو ریخت نه سر آمد
مست میکردم با باده نوشین لبانت
پیش میرفتیم تا مرز هم آغوشی جانت
سحر لبخند تو و رفتن غم های نگاهم
بوسه زن میشد از آن پس پیچوخم های نگاهم
بازی دست منو مخمل زلفان سیاهت
آتش عشق تو و گرمی پنهان نگاهت
شب...سکوت...زمزمه و پچ پچو نجوای دو عاشق
صبح فرداو نبودت...حاصلش گریه و هق هق
حاصلش بغض منو آهمو این بستر خالی
و به تعقیب تو بودن روی جاپای خیالی
همه شهر به دنبال نگاه تو دویدن
و دریغ از تو حتی خبری از تو رسیدن
و چنین شد که دلم در غم هجران تو پژمرد
خبری از تو نیامد؛دلکم بی خبری مرد
سهمم اکنون ز دلت خاطر تلخ و بدی شد
قصه عشق منو هجر لبانت ابدی شد
باز دیشب تشنه ی نوشتن بودم.باز واژه ها رو مخم قدم میزدن اما.......بالاخره یک سزارین ادبی رخ داد و به آرامش رسیدم
...
باز امشب از تو و از یاد تو غوغاست تنم
باز امشب در تکاپوی خیال رفتنم
میروم تا دوردست های قاب پنجره
میروم تا آخرین فریادهای حنجره
نسخه های دکترو دارو و قرصو درد سر.......
شیشه های الکلو افیونو دود هم بی اثر
گریه های بی امان و هق هق و دیوانگی
از تو گفتن زیر گوش گربه های خانگی
بازی انگشت و خطاطی اسمت در فضا
دادن دشنام بر تقدیر...فحش و ناسزا...
چنگ زدن بر صورت و فریادهای ناتمام
خیره بر عکس تو بودن در سکوتی بی کلام
میروم امشب و بر این سیم آخر میزنم
بر رگم با تیغ اما طرحی بهتر میزنم
تابه ی جهیزمون یادت میاد؟
با وفاتر از تو بود
سوخت با آتش فقری که مرا میسوزاند
ساخت با چربیو چرک
هفته و هفت نیمرو!
دسته اش آب شد و رنگش رفت!
بگذریم....
بگذریم از گذر آن همه رویاهایش!
حسرت دیدن فر؛
پخت پیتزاهایش!
گاه گاهی از سر بی تابی؛
گریه میکرد ولی تابانه!
گنگ و پیچیده!معماگانه!
آتش فقر مرا میبوسید!
همزمان با دل من میپوسید!
دل من!
تابه ی رویاهایم............
و من چقدر دوخط آخر این شعرو دوس دارم.......................
حسین پناهی............روحش شاد
می خوام یه شعر نو بگم قافیه که نمیذاره!
میخوام دیگه عاشق نشم چشم تو که نمیذاره
میخوام دیگه آدم باشم از عاشقی دوری کنم
چرا نگاهم میکنی؟چقدر صبوری بکنم؟
من به چشای ناز تو حق آبو گل ندادم
چشماتو بردارو برو تا بهشون دل ندادم
می خوام برم یه جای دور عاشق بشم نمیشه رفت
با چشمای قشنگ تو تا دم در نمیشه رفت
تو رو خدا نگام نکن,نذار تو چشمات گم بشم
ای خدا باز عاشق شدم!راحت شدی فدات بشم؟
این یه شعره شاید سکته زیاد داره اما من عاشق اینم که حرفمو تو شعرام بزنم......این شعر برا همه اوناییه که عشقو نادیده میگیرن.
-همیشه فک میکنن حق با اوناس
-خیلی پر رو ان
-1000تا معشوقه دارنو انکار میکنن
-دروغ میگن
-خائنن
.....
من که فهمیدم که تو بت عشق بازی میکنی
بیجهت قسم نخور بد صحنه سازی میکنی
من که میدانم دلت جای دگر هم میپرد
فکر کردی کودکم یا بچه بازی میکنی؟
نه دگر حاشا نکن میهمان لبهایت که شد؟
آفرین!تا نیستم مهمان نوازی میکنی!
صد ععجب با این همه مانع ز رفتن میشوی
آه.باز هم بر دل من دست درازی میکنی
میروم تا قدر من را در نبودم حس کنی
هرچند تا میروم باز یکه تازی میکنی
همه ی دوستام سلام........
اونایی که همیشه بی صدا اومدین و رفتین.سلام
اونایی که همیشه منو با نظراتون شرمنده کردین سلام
دوست خوبم...؟....سلام
یه دو بیتی تنوریم دارم براتون:
کسی از دوری من خم به ابرویش نیاورد نبودم را به روی گرم آغوشش نیاورد
و اینگونه دلم در خلوتش همواره پوچید ازین دنیای بی رحمانه و آواره کوچید
خیلی سعی کردم ادامه این شعرو بگم اما اونقد عیب تو زندگی هست که کم اوردم........مث بقیه کارام دنبال وزن نباشین
ماهی تو حوض آب عیبی داره؟
مگه 1 پرنده رو شاخه درخت عیبی داره؟
من چرا یه آدمم؟
مگه پرسیدن این سوال سخت عیبی داره؟
....................
و تکه ابر کوچکی به دیده آب میدهد
ولی برای دیدنت دعا میکنم هنوز
به یادم هست گفته ات:دعا جواب میدهد
با همان یک لحظه دیدن برده ای از کف دلم
کاش میشد تا بگویم با تو از این مشکلم
حیف دیر می بود آن لحظه؛ولی اینک چه سود؟
حال که اینجا نیستی فرقی ندارد دیر و زود
ما همیشه در کلام عاشقی وا مانده ایم
زین سبب از حال معشوقانمان جا مانده ایم
دل فراوان داده ایم اما دلی با ما نبود
واژه گم میگشت برای آنکه دل را میربود
باز هم ما ماده ایم و این سکوت نا بجا
یار در نزد دلم اما فرسخ ها جدا
تا زمانی که سکوت است عاشقی گم میشود
عاقبت عشق دل من مال مردم میشود..
| Design By : Pars Skin |